فرزانه دوستی

نویسنده، مترجم، پژوهشگر

فرزانه دوستی
پارسی English

تلخواب

تلخواب  

 

 

ساعت هشت صبح. دو قطره اشک مصنوعی در چشم راست. دوقطره اشک مصنوعی در چشم چپ. و رخوت ِ تخم مرع آب پز روی میز - گرد و تمیز و درخشان. بی تَرک. بی حرکت. قصد آشفتن آن همه آرامشش نیست، نه میلی به بلعیدنش، نه میلی هم به خراب کردن کمال بیضی وارش.

 

پلک می‌زند دختر. چهار بار.

 

با دستِ چپ در حاشیه‌ی دستمال کاغذی درست در همان مستطیل درخشان‌تری که به نور آفتاب آغشته می‌نویسد: 

کمی شبیه ِ همیشه کمی موازی ِ کج

کمی تلاش ِ موافق کمی خشونت ، لج

در نمی‌آمد. نبض ِ عروض از دایره‌ي فکرش بیرون می‌زد. مات و خیره به ماگ لب پریده‌ی روبه روش نگاه می‌کرد - تلخ ِ تلخ. بخار خوش رایحه‌ی چای و زنجبیل می‌پیچید و می‌رقصید و بالا می‌رفت. با ذاتِ سخت و خشن ماگ سفالی ِ قرمز تناسبی نداشت.

بخار زیر کف دستش بود. دوست داشت دستش را سقفِ بخار کند. بخار ضعیف‌تر از دستش بود شکست می‌خورد پخش می‌شد می‌باخت، اما نمی‌ایستاد. دوست داشت لیسه‌های ضعیف بخار را تماشا کند که کف دست را به گرمی می‌خاراند و از روی مرزهای واضح دستش بالا می‌رفت - محو ، تلخ، تلخ ِ تلخ. چای را همیشه تلخ می‌خورد، قهوه را هميشه شيرين.

به کف مرطوب دستش نگاه کرد. به هیجده ِ معصوم و مغرور ِ کف دستش که حالا گرم گرم آنجا نشسته بود و به سرنوشتِ او می‌خندید. با چشم‌های خسته‌ی بدخواب خط کج ِ یک را می‌کاوید که در انتها دوشعبه می‌شد. و قله‌ی ناموزون ِ هشت کف دست‌ها - که ترکیبی بود از خطوط کوتاه ِ درهم شکسته‌ی منقطع - و ناپایدار

قله‌ی هشت .... هیجده!

 

پلک می‌زند دختر. سه بار.

 

دستهای سردش در دست‌های گرم و زیر فالگیر می‌لرزید. فالگیر با چشم‌های سرد و ناامید ِ سرمه‌دود نیم نگاهی به پیشانی جوانش انداخت و بعد اسکناس پنج هزاری نو را که لای انگشتهای حناخورده چروکيده بود روی هشتاد و یک ِ آن یکی دستش گذاشت.

- برو دخترجان. فال تو رو نمی شه گرفت.

مورمورش شد.

- چی دیدی؟

جرنگ و جرنگ سکه‌های روسری از صدای گرفته اش قوی‌تر بود ... نگاهش نمی‌کرد.

- چی دیدی مگه؟

- تو بخت نداری دختر ... بسته س. پولتم بردار نمی‌خوام.

- از کجا... ؟ 

می‌گفتند دو خط عمر آدم و هم بختش هشت ِ کف دستشان را می‌سازد. هشت ِ کف دستش قله نداشت.

قله... قله!

 

پلک می زند دختر. دو بار.

 

 از قله برمی‌گشت. هیچده. خواب دیشبش واضح و روشن مقابل چشمش بود. ایستگاهی نزدیک قله. مردی چشم بادامی و لاغر از اتاقی که شبیه کلاس درس دانشگاه بود بیرون آمد به زبانی حرف می‌زدند که فارسی نبود، انگلیسی نبود، ژاپنی نبود اما می‌فهمیدند هم را. باید برمی‌گشت. باید از قله برمی‌گشت. از ایستگاه بیرون آمدند. این همه کفش ... این همه کفش!

صدای مرد در گوشش بود: این را بپوش... این.

نه. همان کفش‌های سفید و قدیمی. همان کفش‌های کهنه و کف صاف. با همین کفش‌های خودم می‌آیم.

داشتند از کوه پایین می‌رفتند. پایین رفتن از کوه مشکل بود. مرد چشم بادامی جلودار دسته بود و او هم می‌رفت. با همان کفش‌های صاف و سخت خودش. مناسب کوهنوردی نبودند... از قله دور می‌شد، دور ...

 

ساعت ده. دو قطره بتامتازون در چشم چپ. دوقطره بتامتازون در چشم راست. تخم مرغ سفید دست نخورده روی میز ... ماگ قرمز از بخار افتاده بود، گس و سرد.

 

آفتاب از دستمال کاغذی گذشته بود. مداد کند ب هاش را دوباره برداشت. دستمال را تا زد و گوشه‌ی دیگر نوشت:

قله. قله در ناخودآگاه انسان نماد قضیب است. همیشه آرزوی آدمی به فتح قله هاست. کسی به بازگشت نمی‌اندیشد! کسی به فتح دره‌ها نمی‌شتابد. باید فروید را از نو نوشت.

و فکر کرد: « قله... هشت. از کودکی از سرسره متنفر بودم. از ضربه نهایی ماسه‌ها به ماتحتم می‌ترسیدم.»

دستمال دو گوشه‌ي سفید دیگر داشت. در یک گوشه نوشت:

کفش. مردم روستا هنوز روز خواستگاری برای دختر کفش می‌برند.

آخرین گوشه‌ي دستمال سفید مانده بود.  یک جفت کفش سفید کهنه...

 

پلک می زند دختر. یک بار.

 

ساعت دوازده. دو قطره اشک معمولي از چشم چپ. دو قطره اشک معمولي از چشم راست.

 

ساعت دوازده. زمان از قله گذشته بود. زمان سرازیر شده بود... باید می گذاشت و می گذشت. باید دره‌های زمان را فتح می کرد.

 

ساعت دوازده.... و پیچیدن صدای ترد پوسته‌ی آهکی در طنین اصابت مشت روی میز.

 

ساعت دوازده. مرد توی قاب عکس چشم‌ها را از ترس تنگ کرده بود.

 

ف دال
اسفند ۱۳۸۷

تصوير: «كفِ دست ِ من» - Ingrid Padilla

 


کلمات کلیدی:

نظرات:

نام:
ايميل:
وب:
شماره امنيتي:


نرده ها
26 شهريور 1393
عزیزم داستان جالبی بود . ضمن بی تحرکی سوژه خواب و ناخوداگاه تحرکی داشت نه چندان گسترده اما در خور داستان کوتاه خوبت.
پریسا | ايميل
16 شهريور 1392
زبان شاعرنه ست و دارای انسجام روایی . تبریک