فرزانه دوستی

نویسنده، مترجم، پژوهشگر

فرزانه دوستی
پارسی English

مداوا

من پسر نيستم، بيچاره هم نيستم و دلم مي‌خواست گورش را گم کند. صورت باهوشي دارد اما آن شب نيروي غم و کينه‌اي عميق درش مي‌ديدم. غمگنانه گفت: «يه طناب دور گردنت مي‌بينم.» بعد دستش را از روي آستين کتم برداشت و از اتاق بيرون رفت، گمانم رفت خانه چون ديگر نديدمش. هري برگشت و به او...
ترجمه‌ها / داستان / 1 دي 1396 / 0 نظر
ادامه »

كواليتي استريت

داشتند چای می‌نوشیدند. نوشیدن چای یکی از معدودکار‌هایی بودکه خانم نواکو و دخترش سوکن می‌توانستند بی‌اوقات‌تلخی باهم انجام دهند. آخر هروقت خانم نواکو از دخترش می‌خواست باهم به بوتیک جدید خیابان ویکتوریا آیلند یا سالن آرایشِ تی‌تی بروند، مثل روزهای قدیم در لاگوس قبل از این‌که سوکن به آن دانشگاه در آمریکا برود...
ترجمه‌ها / داستان / 5 شهريور 1393 / 0 نظر
ادامه »

پسر ريزه

داستاني از جان چيور...
ترجمه‌ها / داستان / 30 مرداد 1393 / 0 نظر
ادامه »

در عشق اتفاقات مرموزي مي‌افتد

واقعن عاشقش بودم. دخترِ حيرت‌آوري بود تا وقتي بهم حسِ يه مسافر احمق رو ‌داد....
ترجمه‌ها / داستان / 21 ارديبهشت 1392 / 4 نظر
ادامه »

جدايي

داستان كوتاهي از خورخه لوخان ترانه‌سرا و نويسنده آرژانتيني...
ترجمه‌ها / داستان / 22 شهريور 1391 / 1 نظر
ادامه »

متافيزيكِ چاقي؛ جان چيور

موضوع امروز متافيزيک چاقي است و من شکمِ مردي به اسم لارنس فارنس‌ورث هستم. من فضاي تنشم، بين ديافراگم و لگن خاصره‌ و امعا و احشايش اختيار من است. مي‌دانم باورم نمي‌کنيد اما وقتي فرياد تهِ قلب را مي‌شنويد چرا ته شکم را نشنويد؟ ...
ترجمه‌ها / داستان / 6 مرداد 1391 / 0 نظر
ادامه »

ترك كردن مادربزرگ ودرآل

مُچش را آرام از لاي انگشت‌هاي فربه و دقيقِ دكتر هري بيرون آورد و ملافه را تا چانه‌اش بالا كشيد. پسره‬ی ‌ننر هنوز دهنش بوی شیر می‬ده، دوره افتاده تو دهات دكتربازي درمياره با اون عينكِ رو دماغش! «خب ديگه برو. دفتر دستك مدرسه‌ات را هم جمع كن ببر. من چيزيم نيست.»...
ترجمه‌ها / داستان / 25 تير 1391 / 0 نظر
ادامه »