فرزانه دوستی

نویسنده، مترجم، پژوهشگر

فرزانه دوستی
پارسی English

كواليتي استريت

كواليتي استريت


داشتند چای می‌نوشیدند. نوشیدن چای یکی از معدودکار‌هایی بودکه خانم نواکو و دخترش سوکن می‌توانستند بی‌اوقات‌تلخی باهم انجام دهند. آخر هروقت خانم نواکو از دخترش می‌خواست باهم به بوتیک جدید خیابان ویکتوریا آیلند یا سالن آرایشِ تی‌تی بروند، مثل روزهای قدیم در لاگوس قبل از این‌که سوکن به آن دانشگاه در آمریکا برود، سوکن او را بورژوای چاق صدا می‌زد؛ بوالهوسی که درست وقت نابودیِ نیجریه هوای خوش‌گذرانی به سرش می‌زند.

انگار مثلا اگر خودش را از مانیکور محروم کند، گرهی از مشکلات کشورشان باز می‌شود. اما چای‌‌نوشیدن بی‌دردسر بود، البته تا وقتی که چای‌شان را بدون شیرتازه می‌خوردند. یک‌هفته از برگشتنِ سوکن نگذشته بود که خانم نواکو یک کارتن شیر تازه خرید، گل ‌از گلش شکفته بود که برای دختر دل‌بندش تحفه‌ای غیر از شیر خشک یا شیر غلیظ‌شده‌ی معمولی پیدا کرده ولی سوکن گفت دست به این زلم‌زیمبوهای وارداتی ِ شاپ‌رایت نمی‌زند که بیشتر مردم نیجریه روح‌شان هم از وجودشان بی‌خبر است و فقط حاضر است شیر محلیِ غلیظ‌شده بخورد.

 خانم نواکو که سعی‌ می‌کرد ناراحتی‌اش را بروز ندهد، توضیح داد که شیرهای غلیظ‌شده فقط بسته‌بندیِ محلی دارند چون شرکت‌ها شیرخشک را وارد می‌کنند و بعد در خود نیجریه به‌اش آب می‌بندند. سوکن از شنیدن این ماجرا خیلی تعجب کرد ولی هم‌چنان اصرار داشت بگوید شیرِ محلی؛ طوری که انگار با کلمه‌ی «محلی»، طیب و طاهرش می‌کند. خانم نواکو ناچار شیر تازه را کنار گذاشت و چند قوطی شیر غلیظ‌شده‌ خرید، از آن پاکت‌های نوک‌تیز که از سوراخش باریکه‌ی شیر را توی چایشان می‌ریختند.

داشتند دومین فنجان را سر می‌کشیدند که سوکن گفت می‌خواهد عروسی‌اش را در آماراچی برگزار کند، همان خانه‌ی ییلاقی که بچگی‌ها تعطیلاتش را آن‌جا می‌گذراند. چون یک مکان رمانتیکِ به‌یادماندنی را به تالار گران‌قیمتِ طلاکار ترجیح می‌داد. چای پرید به گلوی خانم نواکو. از قبل یک طراح معروف عروسی را استخدام کرده و کلیسای کاتولیک سنت‌مری و تالار پذیرایی بزرگی را رزرو کرده بود.

از همه مهم‌تر، آماراچی خانه‌ی کلنگیِ لکنته‌ای بود، زمینش شیب تندی داشت و در این فصل بارانی، گل‌وشل گند می‌زد به کفش خانم‌ها و اگر مراسم را توی آن جای پرت برگزار می‌کردند هیچ‌کس جدی‌اش نمی‌گرفت. درواقع هیچ‌کس به مراسم نمی‌آمد. تازه، خودش هم مضحکه‌ی خاص‌و‌عام و نُقل مجلس تمام آرایشگاه‌های لاگوس می‌شد.

از همین الان می‌توانست خانم فرناندزکوله را تصور کند که با لب‌های جمع‌کرده می‌گوید: «عروسی تو دهااات!» سوکن بین جرعه‌های آهسته‌ی چای گفت که اول نامزدش، موانگی، بوده که وقتی تعریفِ آماراچی را شنیده، آن‌جا را برای عروسی پیشنهاد داده و بعد سوکن فکر کرده چرا از اول به ذهن خودش نرسیده بوده. خانم نواکو فنجانش را پایین آورد.

البته که همچین پیشنهادی فقط از آن کنیاییِ کودن برمی‌آمد با آن اسم عجق‌وجقش. رنجیده‌خاطر و وامانده‌، داشت از دهنش در می‌رفت که چرا سوکن می‌خواهد در این سن‌وسالِ کم شوهر کند و چرا در آمریکا با یک جوان برازنده‌ی ایگبو یا اقل‌کم نیجریایی آشنا نشده اما به‌موقع زبانش را نگه‌داشت و به‌جایش گفت که آماراچی، اتاقِ کافی برای همه‌ی مهمان‌ها ندارد. سوکن طوری لبخند می‌زد انگار خانم نواکو بچه است و او مادرش، بعد جواب داد که خودش بیست‌تا مهمان بیشتر ندارد و چهارصدنفرِ بقیه کسانی هستند که نه می‌شناسدشان و نه اگر نیایند دل‌تنگ‌شان می‌شود. خانم نواکو ناچار روی چای کیسه‌ایِ تازه آب‌ جوش ریخت و با عروسیِ تنها جگرگوشه‌اش در یک کلبه‌خرابه‌ی دهاتی موافقت کرد، می‌ترسید اگر مخالفت کند پیشنهاد بعدی، مراسمی در باربیچ و مهمانانی در لباس‌ تاناکورا باشد.

شاید هیچ‌وقت نباید سوکن را برای ادامه‌تحصیل به آمریکا می‌فرستادند. اما کی فکرش را می‌کرد شش‌سال بعد که سوکن با یک نامزدِ کنیایی از دانشگاهی خصوصی در اوهایو برگردد، دیگر لب به گوشت نزند، گیس‌های وزوزیِ ‌شلخته‌بافتش را بریزد دورش و نوکرهای خانه‌زاد را سرِ مواجب و مزایا سوال‌پیچ کند؟

حالا می‌فهمید همان بار اولی که به دانشگاه دخترش سر زده و دیده بود دانشجوها با دمپاییِ‌‌ حمام سر کلاس می‌روند، باید حواسش را جمع می‌کرد. وقتی موضوع را به دخترش گفت، سوکن جواب داد: «اوه مامان، به‌خاطر هوای داغِ یک‌دفعه‌ایِ این‌روزها همه صندل می‌پوشند.» انگار اگر مثل آمریکایی‌ها به دمپایی‌ حمام بگوید «صندل»، در اصل قضیه توفیر می‌کند.

بدتر از همه این‌که دانشجوها ولنگار می‌گشتند. به خانم نواکو اطمینان داده بودند فقط آمریکایی‌های پول‌دار بچه‌هایشان را می‌فرستند این‌جا که‌ این را از شهریه‌های وحشتناک‌شان هم می‌شد حدس زد. اما این‌جا فقط جوان‌هایی دیده می‌شدند با تی‌شرت‌های بی‌قواره بر تن و مهره‌های رنگ‌ورورفته در گردن. آن‌وقت‌ها به‌قدر کافی دلواپس نشده بود، سال‌های بعدش هم. چون فکر می‌کرد دخترش را آن‌قدر خوب بارآورده که بلد است خودش را حفظ کند.

دلش می‌خواست سوکن بعد از تمام‌کردن دوره‌ی ابتدایی به انگلیس برود و پیشنهاد کرده بود دختر را به کالج چلتنهام لیدیز بفرستند، جایی که بیشتر دوستان و آشنایان، دختران‌شان را می‌فرستادند اما شوهرش گفته بود تا قبلِ دانشگاه، دختر را خارج نمی‌فرستد چون دلش نمی‌خواهد مثل بچه‌های خانواده‌ی آکیندله آن‌قدر در انگلیس بماند که به هم‌وطن‌های نیجریایی‌‌اش بگوید «اون‌ها».

دلش می‌خواست دخترش در نیجریه دبیرستان برود تا یادش بماند کی بوده. از همه مهم‌تر، می‌خواست دخترش تحصیلات آمریکایی داشته باشد، آینده در آمریکا بود. می‌گفت وقتش رسیده که مردم نیجریه از زنجیرهای استعمار رها شوند. خانم نواکو باید بیشتر اصرار می‌کرد. کاش شوهرش زنده بود و می‌دید سوکِنَش چی از آب درآمده، چقدر یادش مانده کی بوده.
 

معرفي كامل نويسنده را اينجا بخوانيد

* متن کامل این مطلب را می‌توانید در شماره‌ی بیست‌وهشتم، مهر ۱۳۹۲ مجله‌ی داستان همشهری بخوانید.

* این داستان فوریه‌ی ۲۰۱۰ باعنوان Quality Street در سایت guernicamag منتشر شده است.

 



نظرات:

نام:
ايميل:
وب:
شماره امنيتي: