فرزانه دوستی

نویسنده، مترجم، پژوهشگر

فرزانه دوستی
پارسی English

مداوا

مداوا آن شب تصميم گرفتم در شهر بمانم و به مهماني کوکتيلي بروم. آپارتماني بود در يکي از برج‌هاي هتل، خيلي خيلي بالا. به‌محضِ رسيدن رفتم تراس و دنبال کسي گشتم با خودم به شام ببرم. چيزي که مي‌خواستم دختري خوشگل با کفش‌هاي تازه بود اما انگار همه‌ي دخترهاي خوشگل‌ در ساحل مانده بودند. آن‌جا زني موخاکستري‌ بود و زني با کلاه فلاپي و گريس هريس، چندبار اين هنرپيشه را ديده‌ام. گريس هريس زيبا است و پژمرده و هيچ‌وقت چيز زيادي براي گفتن به هم نداشتيم اما آن شب لبخندي خيلي صميمي نثارم کرد. صميمي بود اما غمگين و اولين چيزي که به ذهنم رسيد آن بود که فهميده ريچل ترکم کرده. من هم لبخندي زدم و به بارِ داخل سالن رفتم، آن‌جا هري پرسل را ديدم. مشروبي خوردم و حرف زديم. چندبار اطراف اتاق را ورانداز کردم و هربار گريس هريس را مي‌ديدم که نگاه خيلي‌خيلي غمگيني تحويلم مي‌داد. تعجب کردم، بعد فکر کردم احتمالن با کس ديگري اشتباهم گرفته. خيلي از اين خوشگل‌هاي پيرنشدني با آن چشم‌هاي بنفش، نيمه‌کورند. فکر کردم حتمن نمي‌تواند اتاق را خوب ببيند. ديروقت شد اما من نگران زمان نبودم و باز نوشيدم. بعد هري رفت به روشويی و من چند دقيقه‌اي در بار تنها ماندم، انگار خيلي طول کشيد. گريس هريس که آن سرِ اتاق با چندنفر بود آمد پيشم. درست آمد سروقت من و دست‌هاي سفيدبرفي‌اش را گذاشت روي بازويم. زمزمه کرد: «پسرِ بيچاره! پسر بيچاره!»

من پسر نيستم، بيچاره هم نيستم و دلم مي‌خواست گورش را گم کند. صورت باهوشي دارد اما آن شب نيروي غم و کينه‌اي عميق درش مي‌ديدم. غمگنانه گفت: «يه طناب دور گردنت مي‌بينم.» بعد دستش را از روي آستين کتم برداشت و از اتاق بيرون رفت، گمانم رفت خانه چون ديگر نديدمش. هري برگشت و به او نگفتم چه شد. سعي کردم خودم هم زياد بهش فکر نکنم. تا ديروقت در مهماني ماندم و با قطار آخروقت برگشتم خانه.

يادم است حمام کردم و پيژامه پوشيدم و دراز کشيدم. به محض اين‌که چشم‌هام را بستم طناب را ديدم. تهش کمند داشت، تمام مدت مي‌دانستم گريس هريس درباره‌ي چي حرف مي‌زد؛ نحسي‌اش گرفته بود که حالا خودم را دار مي‌زدم. طناب کم کم به خودآگاهم مي‌آمد. چشم‌ها را باز کردم و به کارهاي فردا صبحم فکر کردم اما باز وقتي چشم‌هام را بستم، سياهي گذرايي بود که طناب انگار از تيرِ عمارت آويزان مي‌شد و در فضا تاب مي‌خورد. چشم‌هام را باز کردم و بيشتر به دفترم فکر کردم اما وقتي چشم‌هام را مي‌بستم طناب آن‌جا بود و همان‌جور تاب مي‌خورد. آن شب هربار چشم‌هام را ‌بستم و ‌خواستم بخوابم حس ‌مي‌کردم خواب جايش را به اضطرابِ کوري داده. با محو شدن دنياي مرئي، چيزي جلودار حضورِ مطلقِ طناب در تاريکي نبود. از تخت بيرون آمدم و از پله‌ها پايين رفتم و كتابِ لين‌يوتانگ را باز کردم. تازه چند دقيقه‌اي مي‌خواندم که صداي آقاي مارستون را در زمين گل‌کاري شنيدم. فکر کردم بالاخره فهميده‌ام منتظر ديدن چي است. وحشت کردم. چراغ را خاموش کردم و بلند شدم. بيرون پنجره تاريک بود و نمي‌توانستم ببينمش. فکر کردم شايد در خانه طناب داشته باشيم. بعد ياد طناب قايق تفريحي پسرم در سرداب افتادم. به سراب رفتم. کرجي روي خرک بود و تويش طنابي بلند، آن‌قدر بلند بود که کسي بتواند خودش را حلق‌آويز کند. به آشپزخانه رفتم و چاقويي برداشتم و طناب را از قايق بريدم. بعد چندتا روزنامه برداشتم و در اجاق انداختم، دودکش را باز کردم و طناب را سوزاندم. بعد رفتم طبقه‌ي بالا به تخت خوابم. نجات پيدا کرده بودم.

نمي‌دانم چه‌قدر از آخرين‌باري که شب خواب راحت داشته‌ام مي‌گذرد، صبح‌ها گيج بودم و با اين‌که روشني روز را از پنجره مي‌ديدم، نمي‌توانستم بلند شوم. آسمان و نور و همه‌چيز به‌نظر گرفته و دور مي‌آمد انگار از فاصله‌ي زيادي مي‌ديدمش. فکرِ ديدن دوباره‌ي خانواده‌ي مارستون منقلبم مي‌کرد، پس قطار هشت و ده دقيقه را رد کردم و سوار قطار بعدي شدم. تصوير طناب هنوز در پسله‌ي ذهنم مانده بود و يکي دوبار در طول مسير ديدمش. صبح را گذراندم اما ظهر وقتي از دفتر مي‌رفتم به منشي‌ام گفتم برنمي‌گردم. قرار ناهاري با ناتان‌شي در کلوپ دانشگاه داشتم، زود رسيدم و در بار مارتيني خوردم. کناردستِ جنتلمن پيري ايستاده بودم که داشت قواعد عاداتش را براي دوستي تعريف مي‌کرد و ويرم گرفته بودم سرش را با يک ظرف چس‌فيل تاج‌گذاري کنم اما مشروبم را خوردم و به ساعت مچي متصدي بار زل زدم که از بطري گردن‌درازِ نوشابه‌اي نعنايي آويزان مانده بود. وقتي شين آمد، دوتا مشروب ديگر با او خوردم. بي‌هوش از جين، ناهار خوردم.

در خيابانِ پارک خداحافظي کرديم. آن‌جا مارتيني پريد و دوباره طناب را مي‌ديدم...


از کتاب «منظری به جهان»، نوشته جان چیور، ترجمه فرزانه دوستی و محمد طلوعی، نشر نیکا: 1392

 



نظرات:

نام:
ايميل:
وب:
شماره امنيتي: