فرزانه دوستی

نویسنده، مترجم، پژوهشگر

فرزانه دوستی
پارسی English

غريب تر از غربت

دسته‌بندی: فيلم و فنجون / تاریخ: 11 شهريور 1392


 زندگي بي‌هدف، سفرهاي بي‌حاصل خانوادگي، هيچ و پوچ، تغييرمكان از بطالت تكراري خانه به كسالت تكراري مهمان‌خانه. با هزار ذوق و شوق كودكي اثاث جمع مي‌كردي براي رسيدن به سرزمين روياها. توپ و منچ و مايو و شطرنج و كتاب و منقل و... كه تمام مدت در اتاق بماني يا در حياط خلوت غريبه‌اي بپلكي، نه همبازي جانانه‌اي نه هيجان مستانه‌اي. پدر روي بالش غريبه‌اي خوابيده و مادر در آشپزخانه‌ي غريبه‌اي پيازداغ مي‌كند...


"عجيب‌تر از بهشت"ِ جارموش روايتِ همين زندگي است و وقتي ادي با ويلي روي ريل پوشيده از برف قدم مي‌زنند و ادي بي‌حوصله مي‌گويد:‌


You know, it's funny... you come to someplace new, an'... and everything looks just the same


فيلم با اين همه تكرار، جايي به قلاب ِ زندگي تكراري تو مي‌گيريد و با همه‌ي سادگي‌اش رهايت نمي‌كند


سنجاق قفلي و فلسفه پيازي

دسته‌بندی: فيلم و فنجون / تاریخ: 9 خرداد 1392


هميشه يك جاي داستان خوب يك سنجاق قفلي پنهان است. درست لحظه‌اي كه حواست نيست، سنجاق را تو تنت فرو مي‌كنند و مي‌شوي جنّ تسخير شده‌ي نويسنده، يا كارگردان. مي‌نشيني تا آخر ِ قصه و بعدش هم خلاصي نداري. بادبادك‌باز از اين جور قصه‌هاست: امير قصه‌ي مرد فقیری را مینویسد که زنش را کشته و آخر داستان خنجر به دست بالاسرش نشسته. زنش را كشته تا اشك بيشتري بريزد و با اين رنج ابدي فنجان جادويي‌اش تا ابد برايش مرواريد مي‌سازد. جسن قصه را مي‌فهمد، مي‌داند كه مرد براي پولدار شدن روحش و عشقش و زنش را فروخت.
 

«نمي‌شد با يه پياز اشكش دربياد؟»

همين‌جا با همين جمله‌ي حسن، سنجاقِ خالد حسيني توي تنم فرو رفت. حسن با تمام سادگي و خلوص كودكانه‌اش مرعوب و مجذوبِ تخيل ِ امير نمي‌شود، منتقدانه مي‌پرسد، نمي‌شد با يك پياز سر و ته قصه را هم بياري؟ چرا اين‌همه خشونت؟

سوالي كه آخر داستان از خودم مي‌پرسم. راه ساده‌تري براي تمام كردن قصه‌ي ما نبود؟

يعني نمي‌شد با يك پياز سر و ته خلقت را هم آورد؟

از اين‌همه خشونت و خونريزي گزير نبود؟