فرزانه دوستی

نویسنده، مترجم، پژوهشگر

فرزانه دوستی
پارسی English

شکل ِ غم

دسته‌بندی: گاهی نگاهی آهی / تاریخ: 23 آبان 1395


 

 

غم شکلی به خود گرفته بود، شکلی شبیه لوزی، چهار گوشه اش دوخته شده بود به پیشانی، شانه‌ها و سر معده‌اش. می‌دانست که شفاف است و هروقت راه می‌رود مایع جیوه مانندی آرام آرام در آن بالا و پایین  می‌شود. این شکلِ لوزیِ غم برای او معنایی داشت: پیشانی‌اش که هروقت گریه می‌کرد درد می‌گرفت، آن فضای پشت چشم‌ها، شانه‌هایش که گوژ می‌کردند تا قلبش را بغل بگیرند. و آن گوشه‌ی بالای معده‌اش – درد همان جا بود.  


شبی ز شب‌ها

دسته‌بندی: گاهی نگاهی آهی / تاریخ: 18 تير 1394


ای دستاویزم گاهِ شدت
ای امیدم گاهِ مصیبت
ای مونسم گاهِ وحشت
ای تنها رفیق گاهِ غربت
ای سرورم گاهِ نعمت
ای فریادرسم گاه ِ غم
ای رهنمایم گاهِ حیرت
ای ثروتم گاهِ مِسکنت
ای پشت و پناهم گاه ِ درماندگی
ای دست‌گیرم گاهِ بیچارگی


بهاريه

دسته‌بندی: گاهی نگاهی آهی / تاریخ: 8 فروردين 1393


فقط چند ساعت، چند روز...بعد يك‌هو سال نو تمام مي‌شود. دري به تمام تاريكي‌هاي كهنه باز مي‌شود. شادي‌هايت درز وا مي‌كنند. بوته‌ي ياس قديمي ديگر سبز نمي‌شود. سنبل مي‌پژمرد. سمنو كپك مي‌زند. بچه‌ماهي‌ها مي‌ميرند. تمام آنهايي كه سر تحويلِ سال بخشيده بودي مگر فراموششان كني در اولين رؤياي سال نو پيدا مي‌شوند. از سركه‌ي سيب حلقه‌ي چسبناكي ته ظرف مانده، بوي ناي گذشته در بهارت مي‌پيچد. لحظه‌هاي كرخت و دمغ بي‌مدارا در هم مي‌پيچند. شب در روز و روز در شب مي‌پيچد. بهار نيامده تمام مي‌شود.


عیش ِ مدام به رغم ِ رنج

دسته‌بندی: گاهی نگاهی آهی / تاریخ: 29 آذر 1392


می گویند وقتی مرد نابینایی بر سر راهی نشسته بود و شاهی و وزیری و مهتری و نوکری از آن راه می گذرند و از مرد نابینا نشانی می پرسند، هرکدام به لحنی و کلامی. مرد نابینا، ندیده و ندانسته، می فهمد کدام شاه بوده و کدام نوکر. می گوید او که بزرگ زاده است به برتری و بزرگ منشی ِ خود آگاه است، همه را احترام می کند و می داند با حرمت گذاشتن به دیگران، از حرمت خودش کم نمی شود. او که نوکر است و عمری توسری و تحقیر کشیده، و بالطبع احترام کردن هایش از سرِ ترس و اجبار بوده، هرجا دستش برسد بر ضعفا بی حرمتی می کند.

 


برد اين كو كو مرا در كوي تو

دسته‌بندی: گاهی نگاهی آهی / تاریخ: 21 شهريور 1392


 مي‌نشيني مقابلم. انگشت‌ها را باز گره كرده‌اي، با خودنويس بازي مي‌كني؛ مثل تمام لحظه‌هاي كوچكِ مهمي كه به حرف مي‌آيي. مي‌گويي از من چيزي بخواه. مي‌خندم. از قلبم خوانده‌ای که از تو هیچ نخواسته‌ام - نمی‌خواهم. اصرار مي‌كني. قول بده چيزي بخواهي. مي‌گويم چه؟ مي‌گويي هرچه! در چشمانت مي‌خوانم كه براي بقاي پيوند، بايد از هم چيزهايي بخواهيم ولو اندك، ولو ناضروري. خواستن‌ها كليد بقاي دوستي، بيان استعاري "من دوستت هستم"ِ توست. مي‌گويم: برايم شعري بخوان


به خاطر يك مشت خاطره

دسته‌بندی: گاهی نگاهی آهی / تاریخ: 9 شهريور 1392


بعضي وقت‌ها براي پاك كردن يك خاطره مجبوري تمام آدم‌هاي وصل به آن خاطره، تمام يادآورندگان آن خاطره را يكي يكي كنار بگذاري؛ حالا هرچقدر هم قديم، هرچقدر هم رفيق...


هاملت‌وار

دسته‌بندی: گاهی نگاهی آهی / تاریخ: 21 ارديبهشت 1392


زنده ماندن، زنده‌گي باختن، آن‌سان كه رنگ باختن

كمرنگ شدن، محو بودن

ياد كردن، گاهي ياد كردن، گاهي بودن در نبودن.

يادآوردن، گاهي با سكوت ياد آوردن

چشم گرداندن ، تظاهر به نخواستن، گوش چرخاندن

شاعر بودن، مشاعر از دست دادن

شاعر بودن، تسليم شدن

شاعر بودن عاشق نماندن

عاشق بودن هرشب با مرگ هم‌خوابيدن

خوابيدن، خواب ديدن، در خواب مردن...


فرشتگان بر فراز تهران

دسته‌بندی: گاهی نگاهی آهی / تاریخ: 9 آبان 1391


عزيزترين‌هاي زندگي‌ام همواره موجودات نامرئي و شهرت‌گريزي‌ بوده‌اند كه هيچ‌كجاي عالم امكان ردي از خود نمي‌گذارند، عضو هيچ فيس‌بوكي نمي‌شوند، عكسي نمي‌اندازند تا يك تكه يادگاري لعنتي ازشان به‌جا بماند، در جمع ظاهر نمي‌شوند، جايي سخنراني نمي‌كنند، شهرگريزند، نام‌نابرده‌اند، پس كسي نمي‌بيندشان و بايد تمام قواي حواسم را جمع كنم تا از يادم نگريزند، هر صبح و هر عصر و هر نيمه‌شب يادشان مي‌كنم، چونان نماز سه‌گانه، بزرگواران ِ نجيبي كه هر لحظه در كار كلماتند، در كار ِ آسمان، آگاهي، زيستن، و طبيعت، و عشق، و حقيقت.... و چه سخت است وصف‌شان، چونان وصف ِ فرشتگان


شادي‌هاي خيلي خيلي كوچك

دسته‌بندی: گاهی نگاهی آهی / تاریخ: 22 مهر 1391


زندگي هميشه كه غم، سستي، كاهلي و دلمردگي نيست. به جاي فغان از روزگار ناسازگار و سخت گذراندن روزهاي رياضت اقتصادي، بياييم شادي‌هاي كوچك‌مان را بنويسيم. مطمئنم پر از حس زندگي، آرامش و شادماني مي‌شويم.

و شاي‌هاي كوچك اين روزها:دوست سيزده سال پيش‌ات پيغام بدهد:‌ «تو تنها كسي هستي كه هنوز هستي»‌ ؛ ناخنك زدن به پيازداغ‌ تازه، شيرين و فريزرنرفته دور از چشم مامان، خوراندن سنبل‌طيب به پيشي، و تماشاي شيطنت‌ها و كش و قوس‌هايش بعد از سرمستي ،وقتي پيشي گوشش را به قوزك پات مي‌مالاند يعني «تشنه‌ام»