فرزانه دوستی

نویسنده، مترجم، پژوهشگر

فرزانه دوستی
پارسی English

آباد باش، باعث ويراني‌ام تويي

آباد باش باعث ويراني‌ام تويي  

 

وطنم دوباره اينک تو و شانه های پامير
بتکان ستاره ها را که سحر شود فراگير
بتکان ستاره ها را که ستاره های اين شهر
همه يادگار زخمند همه يادگار زنجير

قنبرعلي تابش؛ شاعر افغان

 

 

1.

هفت سال بيشتر نداشتم و شب‌ها از ترس موشك‌باران و خمپاره‌ها و ضدهوايي در زيرزمين ترسناك خانه بغل به بغلِ همسايه‌ها مي‌خوابيديم و صداي موتورخانه و خزنده‌هاي نازيبا براي منِ هفت ساله از آژيرخطر ترسناك‌تر بود. تا اين‌كه بعد از شايعه‌ي موشكباران تهران به اصرار اقوام به شهرستان كوچكي رفتيم. اگر هروقتِ ديگري آنجا رفته بوديم بچه‌ها به خاطر تهراني بودن حسرت‌بار نگاهمان مي كردند. اما آن روزها يك اسم بيشتر نداشتيم:‌جنگ‌زده.

- اينا ديگه كي‌ين؟

- آواره، جنگ‌زده‌ن ديگه. چقدرم زيادن. همه‌جا ريختن.

- اگه صدام اينجا رو هم بزنه چي؟

- چه‌مي‌دونم، مي‌ريم قم. ميگن مادر صدام قمي‌يه اونجا رو نمي زنه.

كمي نگذشت كه اسمم را در شيفت مدرسه‌اي مخصوص جنگزده‌ها نوشتند. من را از وسط كلاس صميمي اول دبستانم كشيده بودند جايي غريبه و من ترسان و لرزان و شرمزده راهي برايم نمانده بود جز يافتن راهي براي آشتي با فضاي اطرافم. شروع كردم يكي يكي بين بچه هاي جنگزده و همكلاسي‌هاي سابقم شباهتي پيدا كردن، و بعد هركدامشان را در ذهنم به اسم دوستي كه تهران جامانده بود صدا كردن.

چندي نگذشت كه با بچه‌هاي قوم و خويش ميزبان مثل سگ و گربه به‌جان هم افتاديم. من با عقل هفت سالگي‌ام تحقيرها و مسخره‌كردن‌ها و ترحم‌ها را مي‌فهميدم و هنوز يادم نرفته يك روز تمام زير باد و باران سرگردانِ پاركي غريبه وسط شهري غريبه شده بوديم چون من با بچه‌هاي صاحبخانه دعوا كرده بودم.

نمي دانم چه‌قدر گذشت كه پدرومادرم تصميم گرفتند برگردانندمان تهران و در اوج موشكباران زير سقف خانه‌ي خودمان بخوابيم و بميريم. جنگ تمام شد و ما نمرديم اما طعمِ گس آن آوارگي هنوز زير زبانم مانده.

كودكان افغان در حال سوادآموزي

2.

اولين برخوردم با افغان‌ها را درست به خاطر ندارم. نمي‌دانم كي و كجا براي اولين بار كسي با انگشت به مرد كوتاه قامت چشم‌باريكي كه گوني‌هاي سنگين مصالح را حمل مي‌كرد يا با دستگاهي استخوان‌خردكن و گوش‌خراش آسفالت‌ها را مي‌كند و غرور و قدوقامت خودش هم با آن خرد مي‌شد، اشاره كرد و گفت: افغاني! قبلن پيرمرد مهرباني كه نمي‌شد فهميد قوچاني است يا افغان در موسسه‌اي برايمان چاي مي‌آورد، بعدتر دايي‌ام يكي از خانه‌هايش را به خانواده‌اي افغان اجاره داد، و بعدترش در كلاس بيست و چندنفره‌ام با پسربچه‌هاي دوره‌ي ابتدايي، شاگرد شيرين افغاني نصيبم شد كه يِكشنبه را مي‌گفت يَكشنبه، بچه‌ها دستش مي‌انداختند، مادرش مرده بود و حالا پدر و برادرش خرج انگليسي ياد گرفتنش در موسسه‌اي آبرومند را تقبل كرده بودند. چشم‌هايش... و بهانه كردنش‌هايش براي صحبت‌هاي بعد از كلاس... كودكي تنها كه كمبود محبتي مادرانه، آغوش مادرش، آغوش صميمي سرزمينش و بي‌خيال دويدن دنبالِ مرغ يا جوجه‌اي را بدجور حس مي‌كرد.

اما اين تازه شروع مواجهه بود. چندسال پيش به بهانه‌ي گزارشي در جلسه شاعران افغان مقيم ايران حاضر شدم و انكار نمي‌كنم تا مدت‌ها از ديدن اين همه زن و مرد فرهيخته، باسواد، سخنور، زيبا و خوش‌لباس ِ افغان يك‌جا گيج و منگ بودم و كليشه‌ها مصر و مقاوم آزار مي‌دادند. شاعرهايي كه بيشترشان فرزندان مردان كارگر و حاشيه‌نشين شهرهاي بزرگ ايران بوده‌اند و در فقر و فلاكت و تحقير و زير سايه‌ي مهاجر و پناهنده بودن استخوان تركانده‌اند، كه شعرهايشان پر است از نفير گوشخراشِ متروهايي كه آن‌ها را براي كارگري به شهر مي‌برد و شب به اتاقكي محقر برمي‌گرداند. نويسنده‌هايي كه خودشان را در اين موقعيت بي‌تقصير مي‌دانند و يكي‌شان حتا خطاب به پدر گله مي‌كند كه آمدن به ايران آيا ارزش اين همه سختي و تحقير را داشت؟ جايي كه به‌رغم اشتراك زبان و فرهنگ و نژاد، و به‌رغم تمام امكاناتي كه ايراني‌ها باگشاده‌دستي يا تبعيض دراختيارشان گذاشته‌اند هويت خود را چندپاره مي‌بينند و دردِ وطن دارند.

اين روزها افغان‌ها به پشتوانه‌ي استقلال نصفه نيمه‌اي كه به دست آورده‌اند صدايي بلندتر دارند، دل‌چركين از تحقيرها و سختي‌هاي مهاجرت، حالا خودشان را همان‌قدر وارث خاك و امكانات ايران مي‌دانند كه هركسي با شناسنامه‌اي ايراني، كه شايد هم بيشتر. بي هيچ قضاوت و پيش‌داوري احساس مي‌كنم موضوع امروز ايران و افغانستان بر سر مالكيت است، مالكيتِ خاك، مالكيت بر فضا، و حتا شايد حق عاشق شدن و زادوولد در سرزميني كه بيشتر از سي سال در آن زندگي كرده‌اند.

اين روزها خواسته و ناخواسته در احاطه‌ي دوستاني هستم كه آن‌ها هم انگار يك‌دفعه از خواب طولاني بيدار شده‌اند و انگار مي‌خواهند با صداي افغان‌ها گفت‌وگو كنند، از دوست نويسنده‌اي كه رماني خطاب به ملت افغانستان مي‌نويسد، تا دوست فيلمسازي كه موضوع فيلمش افغان‌هاي مقيم ايرانند و دلهره دارد مبادا پيش داوري كند.

اين همدلي‌ها شايد موجي گذرنده باشد، و شايد واكنش احساسي كشور ميزبان است به مهاجر ميهماني كه بعد از سال‌ها سال هنوز در خود نپذيرفته‌شان همان‌طور كه شايد هرگز و هيچ‌كجاي دنيا هم اين اتفاق براي مهاجر نيفتد. به حال اين هم تجربه‌اي است و بايد ديد گفت‌وگوي نسل جوان مهاجر افغان و نسل جوان ايران - كه خيلي‌شان مهاجرت را در شكل و اندازه‌اي مشابه تجربه كرده‌اند - به كجا مي‌رسد و ده سال بعد از «باران»ِ مجيد مجيدي امروز ما چه نگاهي به مهمان‌هاي ناخوانده‌ي خود داريم؟

3.

چند وقت پيش روايتي در اينترنت دست‌به دست شد از پسر افغاني كه با تلفن همراهش با مادرش در افغانستان صحبت مي‌كند و وعده مي‌دهد كه زود از اين «خراب شده» به خانه برمي‌گردد؛ منظورش همان خراب‌شده‌اي است كه تمام سال‌هاي جنگ مردم و دولتش به آن‌ها پناه دادند بي‌آن‌كه قانون سخت‌گيرانه‌اي براي مهاجرت ايشان وضع كنند. اين را مي‌گذارم كنار مصرعي از شعر عنايت‌الله شهير، شاعر افغان، كه گويي باكنايه خطاب به ايران مي‌گويد: اگرچه من و جواني‌ام و هم‌وطنانم خرابِ تو شديم، تو آباد و سرسلامت بمان! پس دور از انتظار نيست كه در ميان ايرانيان هم شاهد موضعي دوگانه در مواجهه با افغان‌هاي مقيم ايران باشيم.

نظرات:

نام:
ايميل:
وب:
شماره امنيتي:


Nasim
26 شهريور 1391
I reccomend you reading the new article of Shadi Sadr, not directly related to your essay though.
http://news.gooya.com/politics/archives/2012/09/147014.php

hope to see deeper writing from you
parastoo
8 شهريور 1391
من خواب دیده ام...


طاقت اگر بیاورم...


یک روز زخم عمیق روی دلم خوب میشود
saman | ايميل
8 شهريور 1391
"منظورش همان خراب‌شده‌اي است كه تمام سال‌هاي جنگ مردم و دولتش به آن‌ها پناه دادند بي‌آن‌كه قانون سخت‌گيرانه‌اي براي مهاجرت ايشان وضع كنند."
پناھ؟ بدون قانون سخت؟ منظورتان دقیقا چیست؟ در اروپا اگر قوانین سختی ھست مزایا و حقوق فراوانی (غیر از حق رای تا چند سال) در حد شھروند دارند اما در ایران چی؟
بنطر من شما نتوانستەاید از اسارت و توھم برتری ایران و پان ایرانیسم خود را رھا كنید ھر چند سعی كردەاید وجھەای انسانی از خود ارایە بدھید كە سختیھای یك افغان را مییابد..ھنوز یك سوژەی ایرانی ھستید تا یك انسان ِازاداندیش
پاسخ: دوست عزيز، حس غربت يك مهاجر هيچ ربطي به مرزهاي جغرافيايي ندارد، من از تجربه‌ي غربت و آوارگي از شهري به شهر ديگر هم نوشته‌ام، حسي كه شايد حتي در سفر از حاشيه‌هاي شهر به بالاشهر هم بشود سراغش را گرفت: حس عدمِ تعلق، عدم مالكيت، بيگانگي، و تبعيض. قبول دارم كه «ميزبان» هميشه ديگريِ مهاجر مي‌ماند و مهاجر هرگز خودي نمي‌شود مگر وقتي كه اين‌دو نقش جابه‌جا شوند.
امان الله کاظمی | ايميل
8 شهريور 1391
امید به آنکه این نوشته کلید باز کردن قفل های جهالت خلقی باشد که هنوز بعد از سی سال با چشم دیگری به مهاجران افغان نگاه می کنند و نقطۀ آغازی برای فهمیدن متقابل دو ملت باشد.
اکرم امینی | ايميل |وب
7 شهريور 1391
ممنون.بسیار عالی و ظریف بود...ممنون!