فرزانه دوستی

نویسنده، مترجم، پژوهشگر

فرزانه دوستی
پارسی English

درباره موج ده كتاب تاثيرگذار و كتاب‌هاي من

درباره موج ده كتاب تاثيرگذار و كتاب‌هاي من  

 

الف. قبلتر به شوخي گفته‌بودم كه در بحبوحه‌ي «چالش ده كتاب»، دوست دارم به احترام جنگل‌هايي كه در راه ارضاي نفسانيات نويسنده/مترجم‌جماعت سوختند و دود شدند، از چالش كنار بكشم و صد هزاري بدهم براي حفظ و اشاعه‌ي جنگل‌ها (كلا از كتاب‌سوزان يا ايده‌ي ده كتاب بد/افتضاح به انتخاب خوانندگان بيشتر خوشم مي‌آيد) ديدم متولي درست و درماني ندارد، عوضش ميخواهم از امروز تا آخر عمر صد گياه بكارم به نيت اش.

ب. درك كلمه‌ي «تاثيرگذار» سخت است، تاثيرگذاري براي من يعني كتابي كه حالم را خوب كرده، اشكم را درآورده، حالي به حالي‌ام كرده، خام واردش شدم و آدم ديگري بيرون آمدم... يا حتا كتابي كه حال من را تا ابد بد كرده، يا در وقت و دوران و زماني خوانده‌ام كه آبي شده بر آتش - گاهي هم البته نفت ريخته روي آتش.

ج. انتخاب‌هاي كودكي‌ام محدود بود به هرچي در كتابخانه‌ي خانواده پيدا مي‌شد جايي درهم و برهم كه در غياب پدر و مادر گاهي ناخنكي به «زناشويي و اخلاق» برتراند راسل مي‌زدم گاهي به «قصص قرآن». يادم هست تنها رمان داستايوسكي در كتابخانه، «آزردگان» را هر تابستان مي‌خواندم (علاقه‌اي كه باعث شد بعدها مجموعه آثار داستايوسكي در كتابخانه دانشگاه را بگيرم و بخوانم) يك تابستان هم سري كامل آثار «جلال آل احمد» را خواندم و تا سال‌ها بعد سبك نوشتنش را در انشاهايم تقليد مي‌كردم. اما بهترين تجربه‌هايم كتاب‌هايي بودند كه در كتابخانه‌ي مدرسه يا كتابخانه عمومي محله كشف مي كردم، انتخاب‌هاي كور بر اساس نام كتاب و طرح جلد، كه اتفاقا انتخابهاي خوبي شدند. فارغ از ادا و مراعات و فارغ از توصيه‌پذيري كتاب‌ها، اينها كودكي‌ام را، من را، ساختند:

كودكي تا هيجده سالگي:

(1) «درخت زيباي من» (1968) و «قايق زيباي من» (1962) اثر ژوزه مائوروده واسكونسلوس، ترجمه قاسم صنعوي. دو شاهكاري كه كودكي‌ام را ساخت، يا اين دو بزرگ شدم، رنج را تنهايي را فهميدم. عشق را فهميدم. كتاب‌هاش آنقدر برايم عزيز بود كه هنوز ِ روز براي نوجوانان مي‌خرم و هديه مي‌دهم.
(2) كتاب‌هاي هوشنگ مرادي كرماني «قصه‌هاي مجيد»، «بچه‌هاي قاليبافخانه» و قصه‌هاي ديگرش... مشتري ثابت كتابهاش بودم و هرچه از او پيدا مي‌كردم مي‌خواندم. كتاب بچه‌هاي قاليبافخانه من را با فضاي روستايي آشنا كرد كه بعد زمينه‌ساز شخم زدن كتابخانه‌ي پدر و مادر و يافتن گنج ديگري شد: «چراغي بر فراز ماديان‌كوه» و «دهقانان» منصور ياقوتي. مناسب سنم شايد نبودند ولي دنياي تازه‌ و نشناخته‌اي بودند كه با ولع ميخواندم و احساس تجربه‌ي حماسه‌اي واقعي داشتم.
(3) مادرم شيفته‌ي ژول‌ورن بود و آيزاك آسيموف محبوب من. تخيل كردن را يادم داد، هميشه شك كردن كه شايد دنياي ديگري، مدل زندگي ديگري هم ممكن باشد. در ده سالگي «سفر معجزه‌آسا»يش را خواندم و تصميم گرفتم مخترع شوم. اما تاثيرگذارترين كتابش آني بود كه دنيايي سه جنسي در كهكشان را تصور مي‌كرد، و بلوغ در آن جهان با پيوستن سه‌جنس و تشكيل موجود كامل سه‌گانه‌اي اتفاق مي‌افتاد. اسم كتاب از يادم رفته.
(4) آن‌قدر خوشبخت بودم كه بيشتر داستان‌هاي همينگوي را در كتابخانه پيدا كردم. «مرد پير و دريا» و «ازپانيفتاده» ترجمه سيروس طاهباز را بيش از دو بار خواندم.
(5) چخوف را در كتابخانه‌ي دبيرستان كشف كردم. كتاب گالينگوري بود مجموعه داستان‌هاي كوتاه چخوف. مثل كتاب مقدس به سينه مي‌چسباندم و در مدرسه راه مي آفتادم لبخند به لب، چيزي را كشف كرده بودم كه بقيه نمي‌دانستند، حس بي‌نظيري بود...
(6) در دوران راهنمايي كتابي هديه گرفتم به نام «اسطرلاب حق» حلاصه‌اي بود از «فيه ما فيه». ستاره بختم بود اين كتاب و هدايتم كرد به خواندن مولانا. مولانا شد گوروي نوجواني‌ام. همان سال كتابي خواندم به نام «در تنگ» از آندره ژيد. نثر پاكيزه و دلنشينش ماهها مشغولم كرد و عشق معصومانه‌اي كه تصوير مي‌كرد فهميدني بود. اين‌ها دري ساخت نيم‌گشوده به عشق و معنويت
(7) اما بزرگترين ضربه‌ي كتابي زندگي‌ام، خلسه‌ي نوجواني‌ام، چيزي كه ادبيات را حرفه ام كرد، كتابي بود كه از روي كنجكاوي به‌خاطر اسمش از كتابخانه‌ي دبيرستان قرض گرفتم. «خشم و هياهو»! چيزي مي‌خواندم كه با تمام تجربيات زندگي‌ام فرق داشت، و هرچه كمتر مي‌فهميدم بيشتر حريص مي‌شدم به ادامه‌اش. همه كتاب‌خواندن‌ها يك طرف، خشم و هياهو يك طرف. آخ، بنجي، بنجي، بنجي....

خشم و هياهو انتخابم را ساخت و شدم دانشجوي ادبيات انگليسي. در دوران دانشجويي بسيار بسيار كتاب‌ خواندم از ادبيات ايران و جهان، ولي كم بود نويسنده‌اي كه روز و شبم را درگير كند:

(8) «كرگدن» و «صندلي‌ها» از اوژن يونسكو كه بعد هدايتم كرد به خواندن مسلسل اثري از سارتر بنام No Exit، «آدم اول» كامو، و «دست آخر» بكت. طبيعتا همه را به انگليسي مي‌خواندم و با نگرشي تازه و البته ويرانگر به دنيا آشنا شدم، و ساختن زندگي از دل ويراني...
(9) ايبسن را هميشه دوست داشتم، ساخت دقيق معني با جزئيات در «خانه عروسك» را عيار ادبيات مي‌دانستم تا اينكه «پرگنت» را خواندم - و شد معيارم.
(10) ويليام شكسپير: مردك ديوانه، مريض، مجنون يا دنياي تاريكش، بي اعتماديش به ذات سياه انسان، با دست انداختن «معصوميت»، «عشق»، «وحدان»، «حقيقت»... اين مردك پليد كه به جان دوست دارمش. «ونوس و آدونيس»اش آخرين ضربه بود به نخ پوسيده‌ي ايمان به فطرت روشن انسان.

 

 

 

کلمات کلیدی:

نظرات:

نام:
ايميل:
وب:
شماره امنيتي:


امیر عصارها | ايميل |وب
15 آبان 1393
عرض ادب.\r\nخوشحالم که با وب شما آشنا شدم. نوشته‌های خوب و مفیدی دارید.\r\nدر مورد چالش ده کتاب، نوشتۀ شما بهترین پاسخی بود که خواندم. نوشته‌های کسانی که خواندم و ای‌میلی و فیس‌بوکی رد و بدل شد، به نظرم بیشتر بر کتاب‌نخوان‌بودن آن افراد دلالت داشت. وقتی قلعۀ حیوانات و سینوهه و کوئلو و انواع چگونه خوشبخت شویم رو در لیست افراد می‌دیدم، به این فکر می‌کردم که تازه آن بخش از جامعۀ ما که کتاب خوانده‌اند، تنها بسنده کرده‌اند به ادبیات سطح و تبلیغات... نه این که بگم خودم خیلی عمیق خوندم، ولی تکرار نام‌های کتب خیلی معروف، نشان می‌داد به گوشه و کنار ادبیات و کتاب‌های جهان سرک کشیده نشده...
پاسخ: سلام. هرکس بنا به شرایط زندگی و دغدغه هایش در معرض کتابها و انتخابهایی قرار می گیرد که بیشتر اتفاقی اند تا غایتمند. اینجا صحبت از احساسات و الهام و تاثیر است، شاید کسی با خواندن "سینوهه" به درکی جدید از ذات انسان رسیده باشد و بشود کتاب تاثیرگذارش (و فکر کند همین برایش کافیست) یا مثلا صادق هدایت با نگاهش به دنیا هماهنگی نداشته باشد. درست تر این است که پژوهشگر کنجکاوی بررسی کند چرا آثار کوئیلو و سینوهه در ایران این قدر محبوبند، یا چرا آثار مهم ادبیات جهان (و ایران) به فهرست خوانده های بیشتر مردم راه پیدا نمی کنند...