فرزانه دوستی

نویسنده، مترجم، پژوهشگر

فرزانه دوستی
پارسی English

درزنامه (چهار): می خواهم نمایشنامه بنویسم

دسته‌بندی: درزنامه‌هايي براي اعقاب / تاریخ: 30 مهر 1392


پرده ی اول . دختر، بیست و نه ساله. مجرد. هفت سال است می شناسمش. هفت سال است می گوید به نمایشنامه نویسی علاقه جدی دارد و می خواهد نمایشنامه نویس شود، هفت سال است سالی یک بار با واسطه و بیواسطه سراغ کلاسها و کارگاههای نمایشنامه نویسی را می گیرد. هفت سال است خیلی جدی سیگار می کشد. هفت سال است چیزی ننوشته.

پرده ی دوم. پسر. بیست و چند ساله. خیلی نمی شناسمش جز این که عکاس است و تئاتر بازی می کند. حالش را می پرسم. از تئاتر چه خبر؟ می گوید دنبال متن خوبی برای اجرا می گردد که فلان باشد و بهمان و خیلی هم جدی است. کودکانه سر ذوق می آیم، ترجمه های بی رقیبِ بهزاد قادری و هوشنگ حسامی، ترجمه های خوبی که کمتر بچه تئاتری دیده، و نخوانده در کتابفروشی ها خاک می خورند، همه می آیند جلوی چشمم


داستانِ خوب از نگاه آليس مونرو

دسته‌بندی: از شش جهت / تاریخ: 20 مهر 1392


داستان جاده نيست كه بپيمايي‌ش...بيشتر شبيه خانه‌اي ست كه واردش مي‌شوي و مدتي مي‌ماني، چرخ مي‌زني و پيش و پس مي‌روي و عاقبت جايي كه دوست داري مي‌نشيني. بعد نگاه مي‌كني كه اتاق و راهروها چه‌طور به هم مي‌رسند، يا دنياي بيرون از آنجا پشت آن پنجره‌ها چه‌طور به نظر مي‌رسد. تو هم، مهمان يا خواننده، با قرار گرفتن در اين فضاي بسته، چه فراخ باشد و راحت، يا پر از پيچ و خم، تغيير مي‌كني. بارها و بارها به آنجا برمي‌گردي و خانه - داستان - هميشه چيزهايي در خود دارد كه دفعه‌ي آخر نديدي. همين‌طور، چيزي ست كه از روي نيازي ذاتي، و نه براي سرپناه شدن يا فريفتنت، ساخته شده.


 


دست‌وپازدن براي مخاطب: تجربه‌ام از نشر كتاب با لمبرت

دسته‌بندی: مشاهدات / تاریخ: 14 مهر 1392


مطلع شدم مدتي پيش مطلبي در سايت پانويس منتشر شده و از يك ناشر آلماني (كه اتفاقا من هم كتابي از آن طريق منتشر كرده‌ام) با عنوان كلاه‌بردار آكادميك ياد كرده. همان‌طور كه در سايت‌شان هم نوشتم، دلسوزي و دغدغه‌ي ايشان را براي اطلاع رساني درك مي‌كنم و صد البته كه كساني از كشورهاي ديگر هم به اين رويه‌ي انتشار بدبين بوده اند و مقاله‌هاي مختلفي نوشته‌اند بدون آن‌كه نماينده‌اي حقوقي از جانب اين انتشارات تلاشي براي دفاع از خود انجام داده باشد. و بيشتر از آن جهت كه تعداد ايرانياني كه به انگليسي پايان‌نامه مي‌نويسند و عجولانه منتشر مي‌كنند هر روز بيشتر مي‌شود.


برد اين كو كو مرا در كوي تو

دسته‌بندی: گاهی نگاهی آهی / تاریخ: 21 شهريور 1392


 مي‌نشيني مقابلم. انگشت‌ها را باز گره كرده‌اي، با خودنويس بازي مي‌كني؛ مثل تمام لحظه‌هاي كوچكِ مهمي كه به حرف مي‌آيي. مي‌گويي از من چيزي بخواه. مي‌خندم. از قلبم خوانده‌ای که از تو هیچ نخواسته‌ام - نمی‌خواهم. اصرار مي‌كني. قول بده چيزي بخواهي. مي‌گويم چه؟ مي‌گويي هرچه! در چشمانت مي‌خوانم كه براي بقاي پيوند، بايد از هم چيزهايي بخواهيم ولو اندك، ولو ناضروري. خواستن‌ها كليد بقاي دوستي، بيان استعاري "من دوستت هستم"ِ توست. مي‌گويم: برايم شعري بخوان


غريب تر از غربت

دسته‌بندی: فيلم و فنجون / تاریخ: 11 شهريور 1392


 زندگي بي‌هدف، سفرهاي بي‌حاصل خانوادگي، هيچ و پوچ، تغييرمكان از بطالت تكراري خانه به كسالت تكراري مهمان‌خانه. با هزار ذوق و شوق كودكي اثاث جمع مي‌كردي براي رسيدن به سرزمين روياها. توپ و منچ و مايو و شطرنج و كتاب و منقل و... كه تمام مدت در اتاق بماني يا در حياط خلوت غريبه‌اي بپلكي، نه همبازي جانانه‌اي نه هيجان مستانه‌اي. پدر روي بالش غريبه‌اي خوابيده و مادر در آشپزخانه‌ي غريبه‌اي پيازداغ مي‌كند...


"عجيب‌تر از بهشت"ِ جارموش روايتِ همين زندگي است و وقتي ادي با ويلي روي ريل پوشيده از برف قدم مي‌زنند و ادي بي‌حوصله مي‌گويد:‌


You know, it's funny... you come to someplace new, an'... and everything looks just the same


فيلم با اين همه تكرار، جايي به قلاب ِ زندگي تكراري تو مي‌گيريد و با همه‌ي سادگي‌اش رهايت نمي‌كند


به خاطر يك مشت خاطره

دسته‌بندی: گاهی نگاهی آهی / تاریخ: 9 شهريور 1392


بعضي وقت‌ها براي پاك كردن يك خاطره مجبوري تمام آدم‌هاي وصل به آن خاطره، تمام يادآورندگان آن خاطره را يكي يكي كنار بگذاري؛ حالا هرچقدر هم قديم، هرچقدر هم رفيق...


ازجانبِ غربي

دسته‌بندی: قفسه كتاب جهان / تاریخ: 10 مرداد 1392


قرار نبود كار پيچيده‌اي باشد، قرار نبود اتفاق بزرگي بيفتد، قرار بود چند كتاب خارجي را كه با يك جستجوي ظاهرا ساده به انگليسي قابل يافتن بود به فارسي برگردانم و پولم را بگيرم. پروژه لك و لك‌كنان و افتان و خيزان به حياتش ادامه داد، اما اتفاق‌هاي خوب دو سال بعد افتاد، وقتي ديدم كتاب‌هاي خوبي كه در طول سال معرفي مي‌كردم همه سر از نمايشگاه كتاب تهرانِ آن سال درآورد، كتاب‌هايي كه حالا خودم و خواننده‌هاي ثابت اين چند صفحه خوب مي‌شناختندشان، كتاب‌هايي كه خيلي‌شان ارزش ترجمه داشتند، معرفي‌هايي كه در كنارشان توصيه به ترجمه‌شان مي‌كردم...

 


درزنامه‌ها (سه)

دسته‌بندی: درزنامه‌هايي براي اعقاب / تاریخ: 18 خرداد 1392


1

در بهار به خاصيّت ِ زنبور ِ نري فكر كن كه با اولين و آخرين جفت‌گيري خواهد مرد

در پاييز به رسالت ِ برگ ِ زردي كه سايبان خانه‌ي مورچه‌هاست

در زمستان به رسالت ِ پشّه‌اي كه بهار بعد را نخواهد ديد

در تابستان از خود بپرس عمر ِ من بحاصل‌تر است يا سنجاقكِ روي بركه‌ي نقره كوب

2

يادت باشد با عقل امروزت ديروز ِ آدم‌ها راقضاوت نكني. آدم‌ها ديروزشان را همان‌قدر خام و خراب و نسنجيده زيسته‌اند كه تو پيراروزت را به آزار ِ مورچه‌ها گذراندي

3

و مرگ، تنها مرگ، ما را از اين دنياي نمادين بيرون مي‌راند.

تنها مرگ

يا عشق


سنجاق قفلي و فلسفه پيازي

دسته‌بندی: فيلم و فنجون / تاریخ: 9 خرداد 1392


هميشه يك جاي داستان خوب يك سنجاق قفلي پنهان است. درست لحظه‌اي كه حواست نيست، سنجاق را تو تنت فرو مي‌كنند و مي‌شوي جنّ تسخير شده‌ي نويسنده، يا كارگردان. مي‌نشيني تا آخر ِ قصه و بعدش هم خلاصي نداري. بادبادك‌باز از اين جور قصه‌هاست: امير قصه‌ي مرد فقیری را مینویسد که زنش را کشته و آخر داستان خنجر به دست بالاسرش نشسته. زنش را كشته تا اشك بيشتري بريزد و با اين رنج ابدي فنجان جادويي‌اش تا ابد برايش مرواريد مي‌سازد. جسن قصه را مي‌فهمد، مي‌داند كه مرد براي پولدار شدن روحش و عشقش و زنش را فروخت.
 

«نمي‌شد با يه پياز اشكش دربياد؟»

همين‌جا با همين جمله‌ي حسن، سنجاقِ خالد حسيني توي تنم فرو رفت. حسن با تمام سادگي و خلوص كودكانه‌اش مرعوب و مجذوبِ تخيل ِ امير نمي‌شود، منتقدانه مي‌پرسد، نمي‌شد با يك پياز سر و ته قصه را هم بياري؟ چرا اين‌همه خشونت؟

سوالي كه آخر داستان از خودم مي‌پرسم. راه ساده‌تري براي تمام كردن قصه‌ي ما نبود؟

يعني نمي‌شد با يك پياز سر و ته خلقت را هم آورد؟

از اين‌همه خشونت و خونريزي گزير نبود؟


هاملت‌وار

دسته‌بندی: گاهی نگاهی آهی / تاریخ: 21 ارديبهشت 1392


زنده ماندن، زنده‌گي باختن، آن‌سان كه رنگ باختن

كمرنگ شدن، محو بودن

ياد كردن، گاهي ياد كردن، گاهي بودن در نبودن.

يادآوردن، گاهي با سكوت ياد آوردن

چشم گرداندن ، تظاهر به نخواستن، گوش چرخاندن

شاعر بودن، مشاعر از دست دادن

شاعر بودن، تسليم شدن

شاعر بودن عاشق نماندن

عاشق بودن هرشب با مرگ هم‌خوابيدن

خوابيدن، خواب ديدن، در خواب مردن...